خلوت دل
برآور هر چه اندر سینه داری .... سرودی،ناله ای،آهی،فغانی
دو هفته ای هست وقتی از خانه خارج می شوم دوست دارم تمام مسیرم تا دانشگاه را پیاده بروم و یا حتی بدوم..... کار هرروزم شده از روزی که فهمیدم غزاله، همکلاسی ام را می گویم، یک روز صبح که از خواب بیدار می شود خود را یکی از ده میلیون نفری پیدا می کند که پس از بیداری دیگر توان راه رفتن ندارند..... سؤالی که در پست قبل مطرح شده بود، تنها سؤالی بود که یک شرکت برای استخدام یک نفر ـ بله، فقط و فقط یک نفر ـ طرح کرده بود. این آزمون قاعدتاً نمی توانست نوعی تست شخصیت باشد، زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد. پیرزن در حال مرگ است و شما باید ابتدا او را نجات دهید، هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.یا اینکه شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا او قبلاً جان شما را نجات داده و این بهترین فرصتی است که می توانید جبران کنید؛ اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید. شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید، زیرا اگر این فرصت را از دست بدهید، ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید. از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند تنها فردی که استخدام شد، شخصی بود که دلیلی برای پاسخ خود ارائه نداده بود. زیرا او نوشته بود: " سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم زیر باران به انتظار اتوبوس می مانیم." پس باید به "پوپک" ـ اگر تقلبی در کار نبوده باشد ـ تبریک گفت. پاسخ زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد،مسلماً همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است.اما هیچ کس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟ زیرا ما هرگز نمی خواهیم داشته ها و مزیت های خودمان را ( مثل ماشین، قدرت، موقعیت و ....) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی ها، محدودیت ها و مزیت هایمان را از خود دور کرده یا ببخشیم؛ گاهی اوقات می توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم ـ قابل توجه "سکوت" عزیز که الآن دیگه از حالت سکوت خارج شده ـ . درتحلیل علمی این آزمون می توان اشاره کردکه در انواع رویکردهای تفکر، یکی از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبی است که در مقابل تفکر عمودی یا سنتی قرار می گیرد. در تفکر سنتی فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب افکاروفرضیات و محدودیت های محیطی خود استفاده می کند و قادر نیست از زوایای دیگر، محیط و اوضاع اطراف خود راتجزیه و تحلیل نماید. تفکر جانبی سعی می کند به افراد یاد دهد که در تفکر و حل مسائل سنت شکنی کرده، مفروضات و محدودیت ها را کنار گذاشته، از زوایای دیگر و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه کند. در تحلیل فوق اشاره شد که اگر قادر باشیم مزیت های خود را ببخشیم، می توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم. شاید خیلی از پاسخ دهندگان به این پرسش، قلباً رضایت داشته باشند که ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند، بنابراین چه چیزی باعث می شود که نتوانند آن پاسخ خاص وقلبی خودرا ارائه نمایند؟ دلیل آن این است که به صورت جانبی تفکر نمی کنندوهمیشه تابع محدودیت ها و مفروضات معمول محیطی هستند. اکثر شرکت کنندگان خود را در این چارچوب محصور می بینند که باید فقط یک نفر را سوار کنند و از این زاویه که می توانند خود راننده نبوده و بیرون از ماشین باشند، راهیچگاه بیان ویاحتی تصورهم نمی کنند. آمده ام تا پس از غیبتی نه چندان طولانی این خانه را تکانی بدهم ( همان خانه تکانی خودمان )! به این پرسش پاسخ دهید. در صورتی که قبلاً نیز آن را مشاهده کرده اید، لطفاً چیزی را لو ندهید و همان پاسخ قبلی و قلبی خودتان را بنویسید تا در پایان به نتیجه ی مطلوب برسیم. عجله کنید! فقط تا چهارم آذر ماه سال جاری فرصت باقی است. ـ با همان لحن و صدا خوانده شود ـ " تصور کنید شبی سرد در حال رانندگی هستید. هنگام عبور از جلوی ایستگاه اتوبوس متوجه می شوید که سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس اند. پیرزنی در حال مرگ، پزشکی که قبلاً جان شما را نجات داده است و شخصی که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. توجه داشته باشید که شما فقط می توانید یکی از این سه نفر را برای سوار کردن انتخاب نمایید.کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟" ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها و به دنبال آن روزها و هفته ها از پس هم می گذرند و ما مسافران قطار زندگی در پیچ و خم های روزگار طی طریق می کنیم؛ غافل از اینکه گاهی اوقات حتی اشخاصی را که با آنها در یک کوپه جای گرفته ایم، از یاد می بریم! قلم در دست می گیرم تا شاید بتوانم از مهربانیش، از لطفش، از معصومیتش و از عشق راستینش سخن بگویم، اما گویا قلم نیز همچون من توان نوشتن از او را ندارد! ناچارم برای معرفیش، به قول این اجنبی ها یه Guessing Game راه بندازم.پس من میگم و شما حدس می زنید! لازم به ذکر است که به برندگان این بازی جوایزی به قید قرعه ـ اعم از نقدی و غیرنقدی ـ اهدا می گردد! هر روز از کنارش رد می شویم، اما به اندازه ی یه سر سوزن هم به او توجه نداریم! شب ها که ما می خوابیم ـ علی الخصوص شب هایی که مریضیم ـ تا صبح بیداره!!! (اشتباه نکنید آقا پلیسه نیست! آخه پلیس هم پلیس های قدیم). به قول استاد شهریار هر کنجی از خانه، صحنه ای از داستان اوست! فقط وقتی با او سخن می گوییم که احساس می کنیم غذا یا شوره یا بی نمک !!! هر وقت جوراب هایمان گم می شود، یادی از او می کنیم؟؟؟!! ( قابل توجه آقایان ). صبح به صبح به جای زنگ موبایل دوست داریم با صدای اون از خواب بیدار بشیم و تا صدایمان نکند از رختخوابمان ـ که خدای تبارک و تعالی حافظش باد ـ جدا نمی شویم. لویی پاستور ـ که خدایش رحمت کناد ـ ( الفاتحه مع الصلوات) !!!می گوید که بالاترین درجه ی صداقت را باید در آنها جست و جو کنیم. هر روز صبح برای سلامتی ما پشت سرمان آیة الکرسی را زیر لب زمزمه می کند. همه ی ما در خانه های خود یا شایدم یکی دو خیابان دورتر، سنگ صبوری داریم؛ سنگ صبوری واقعی و همیشگی! اما آنها را بجز در مواقع تنگی و گرفتاری به باد فراموشی می سپاریم.آری، این مادران هستند که نُه ماه با صبر و شکیباییِ غیر قابل وصفی ما را در درون خود و پس از تولد در دنیای بیرون پرورش می دهند و به غیر از آنها چه کسی است که از دل آغشته به خونش چنین برمی آید که؛ آه دستِ پسرم یافت خراش وای پایِ پسرم خورد به سنگ باشد که ما همچون پسرک داستان ایرج میرزا حرمت مادری را از یاد نبریم! بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگـــن کهنه نمیشــه تولدت مبـــــــارک تو این روز طلایی تو اومــــدی به دنیـــــــا وجود پاکــــــــــــت اومد تو خلوت دل ما تو تقویما نوشتیـم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستــــــاد خدا یه ماه زیبـــا الهی که هزار سال همین جشنــو بگیریم به خاطــــــــر وجودت به افتخــــار بودن تولـــــــدت عزیزم پر از ستـــــــــاره بارون پرازبادکنک وشوق،پر ازآینه وشمعدون مادر ِ عزیزم! تولدت مبارک! و خدا را شکر می گویم که امروز هم با صدای مادرم از خواب برخاستم! نوشته شده توسط : سنگ صبور باز هم فاجعه، باز هم سرعت زیاد و بی احتیاطی ؛ فقط به خاطر چند لحظه زودتر رسیدن..... تا به کی با جان مردم بازی کردن؟؟!! تا به کی شاهد پرپر شدن فرزندان این مرز و بوم بودن؟؟!!افرادی که هر کدام سرمایه های جامعه و امید خانواده ای هستند.شاید اگر این تصادفات جاده ای نمی بودند ما باز هم شاهد دکتر حسابی ها ، شریعتی ها و .... می بودیم. اما افسوس که این ساخته های دست بشر به جای فراهم نمودن بستر آسایش و آرامش، مرکب مرگ او را رقم می زنند.چرا آمار تصادفات جاده ای ایران چند برابر آمار کشورهای دیگر است؟ چرا ساخت و تولید یک وسیله، که می تواند نیازهای بشر امروزرا مرتفع نماید، با فرهنگ غلط واستفاده نابجا ,بلای جان او می شود؟؟؟ همه ی ما با شرکت در آزمون آیین نامه ی راهنمایی و رانندگی فقط ثابت می کنیم که همه ی علائم راهنمایی ورانندگی، معنای تابلوها و سرعت های مجاز و غیر مجاز را می دانیم، اما کی عامل به عمل می شویم؟؟؟کی یک شهروند قانونمند می شویم و به حقوق شهروندی خود آشنا می شویم؟؟ کی باورمان می شود که هر کدام از این افراد نتیجه ی یک عمر زحمت و تلاش خانواده ای هستند که امید دارند ثمره زندگی خویش را سرسبز وسالم ببینندو روزگاری عصای دست آنان شوند. سال هاست که غول جاده ی دزفول - اهواز با وجود تمهیدات نسبی ( نصب گاردریل و دو طرفه نمودن جاده و ...)، روزانه جان و سرمایه ی افراد را می بلعد و همیشه نظاره گر تصادفات متعددو دلخراشی در این جاده ی شوم هستیم. صد افسوس که همیشه پس از تصادف در این جاده، شاهد به تاراج رفتن اموال و دارایی های مصدومان توسط افراد فرصت طلبی هستیم که به جای کمک و مساعدت به همنوعان خود، از سی دی های داخل خودرو نیز نمی گذرند و آمبولانس هایی که با تأخیر یکی دو ساعته و بدون کولر و رانندگانی بی تفاوت و بی حوصله سر می رسند. سخن از دختر جوانی است که هفته ی گذشته جهت انجام کاری اداری با پراید کرایه ای پا به این جاده ی شوم و نفرین شده می گذارد. او می توانست این هفته صحیح و سالم در محل کار خود حاضر شود اما گویا دست تقدیر، سرنوشتی دیگر را برایش رقم زده بود. ماجرا از این قرار است که چندی پیش درجاده ی مذکور یک دستگاه خودروی پراید بایک دستگاه باربری نیسان ( هدیه ی بانک ملی ایران به دارندگان حساب پس انداز نوجوانان زیر 18 سال) تصادف می کند. البته به دلیل ایمنی بالای خودروی پراید؟؟؟!!! سرنشین این ماشین به حالت تعلیق ( نه نه!!!! یه بچه ی خوب ذهنش به سمت تعلیقات هسته ای منحرف نمیشه!) به طرف شیشه ی جلو پرتاب می شود و به طور معجزه آسایی از مرگ حتمی نجات پیدا می کند.نگران نباشید، رهآورد این حادثه فقط دستی شکسته و صورتی است که بیش از صد بخیه خورده است. این دخترجوان و خوش شانس که ازمرگی دلخراش نجات پیدا کرده ,معتقد است که اکنون دوباره متولد شده و در نظر دارد تاریخ تولد خود را از یکم مرداد ماه به یازدهم مهر ماه تغییر دهد. تا به حال توجه کرده اید که یک شرکت در ایران، همزمان دو ماشین تولید می کند که یکی پس از تصادفات همچون قوطی کبریت جمع می شود و از قضای روزگار شانس جایگزینی خودروی ملی ما را پیدا می کند و همیشه نیز مغلوب است و دیگری پس از تصادف، مانند ایوان مداین سالم و دست نخورده باقی می ماند و به صورتی کاملاً اتفاقی نیز همیشه غالب است. بی گمان تاریخ و تمدن هر کشوری ، معرف فرهنگ و هویت و به طور کلی شناسنامه ی آن ملت محسوب می شوند. جام جم ـ گروه رسانه : یعقوب توکلی، رئیس گروه مطالعات تاریخ وزارت آموزش و پرورش از آغاز تغییرات جدید در کتب تاریخ مقاطع راهنمایی و متوسطه خبر داد.وی با بیان اینکه این تغییرات به صورت تدریجی آغاز شده، افزود: در این رویکرد پادشاهان و جنگجویان حذف شده و به جای آنان به چهره های تمدن ساز پرداخته و توجه می شود. توکلی خاطر نشان کرد که در این رویکرد خواهان توجه ویژه در متون تاریخی به انقلاب اسلامی هستیم. بی شک تمدن هر کشور همچون بنایی عظیم نیاز به پی ریزی قوی دارد تا بتواند دوام خویش را حفظ کند و توجه به پی ریزی می تواند ضامن دوام و بقای یک بنا باشد.ما مردمان ایران زمین فرهنگی غنی و تمدنی چندین هزار ساله داریم که ضامن عزت و سربلندی مان گردیده است.دین ما روشنایی و چراغ این بنای عظیم است و به آن درخشندگی و زیبایی معنوی می بخشد. فرزندان ما باید با تمدن و آمیزه های دینی مان آشنا گردند.تک بعدی بودن همیشه محکوم به فنا است؛ تا ظلم چنگیز نباشد، عدالت کوروش مفهومی ندارد و تا بی توجهی پادشاهان صفوی نباشد، شجاعت نادرشاه نیز مفهومی پیدا نمی کند.باید تاریخ و سرگذشت گذشتگان باشد تا دست مایه ی عبرت و یا مایه ی مباهات یک ملت گردد. یقیناً حذف قسمت های مهمی از تاریخ کشورمان از دروس مقاطع راهنمایی و متوسطه ضربه های جدیدتر و کاری تری به پیکره ی تمدن ماست.بر اساس همین ضربات است که کشورهای کوچک و حاشیه نشین به خود اجازه می دهند تا خلیج همیشه فارس را خلیج عربی بنامند و هویت ما را زیر سوال ببرند و دلیل پیشرفت و بیداری ما را، لشکرکشی های خود بدانند. دین و تمدن مکمل هویت ما هستند.گِل وجود ما از تمدن ماست و رشد ما از دین. ما به هردوی آنها نیاز داریم. این عشق و علاقه به تمدن و فرهنگ است که باعث می شود یک سریال کره ای چندین میلیون نفر را در روز و ساعاتی مشخص و با اشتیاقی بی حدومرز در سرزمینی دیگر به پای جعبه ی جادو بکشاند. از قهرمان بدلی آن، قهرمانی بی بدیل بسازند و در نتیجه استقبالی بی نظیر از او در کشوری دیگر بعمل بیاید. آیا همه ی شجاعت ها و دلاوری های ما ایرانیان بعد از دوران لشکرکشی های اعراب است یا قبل از آن نیز مردانی بوده اند که کشورمان را پاسداری نموده اند و اسطوره گردیده اند؟کی؟؟ کجا؟؟؟؟....... در آخر، تمنا دارم که مسئولان عزیزمان به کوروش، داریوش، نادر شاه و ..... نیز اجازه ی ابراز وجود دهند و بگذارند تا فرزندانمان بدانند که قبل از لشکرکشی های اعراب نیز مردمانی در سرزمینی به نام پارس ،با اقتدار و شکوهی کامل می زیسته که سر درب و منشور سازمان ملل، عظمت خود را مدیون شاعر و پادشاه آن سرزمین است. روزی پدری روزنامه می خواند، اما پسر کوچکش دائماً مزاحمش می شد. حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد، جدا و تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت: بیا پسرم، کاری برایت دارم.یک نقشه ی دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقاً همان طور که هست درست کنی؟ پدر دوباره به سراغ روزنامه اش رفت و می دانست که پسرش ساعت ها سرگرم این کار خواهد بود، اما یک ربع طول نکشید که پسرک با نقشه ی کامل برگشت. پدر با تعجب پرسید: مادرت به تو جغرافی آموخته؟ پسرک نیز با تعجب پاسخ داد: جغرافی دیگر چیست، پدر؟ این بار پدر پرسید: پس چگونه توانستی تکه های نقشه ای به این عظمت و بزرگی را در زمان کوتاهی کنار هم بچینی؟ پسرک گفت: اتفاقاً پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود.وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم. بنابراین، به نظر شما ساختن انسان آسان تر است یا ساختن یک جهان ؟ کدام یک مقدم تر است؟ آیا با تغییر انسان ها، جهان نیز تغییر می یابد یا اینکه اول باید جهان را تغییر داد وبعد انسان تحت تاثیر جهان قرار گیرد و......... البته ناگفته گویا است که این مطلب حکایت مرغ وتخم مرغ را در ذهن تداعی می کند ..... زندگی در گذر است و در این گذر بسیاری از خاطره ها , دلدادگی هاو... را باخود همراه می سازد و بسان رودخانه ای همیشه جاریست که هر چیزی را بر سرراه خود می بیند با بی رحمی تمام با خود می کشد . اما دراین رفتن و شستن و زدودن خاطره ها , برخی ایستادگی کرده وضربه های امواج خروشان را برپیکره خویش تحمل می کنند و در جایگاه خویش ثابت واستوار می مانند تا اقتدار وصلابت وزیبایی های خود را به رخ امواج نمایان می کنند . آذر ماه 59 بود که حمید ـ برادرم ـ عضوبسیج مستضعفان شد , قرار بود که آنها را جهت آموزش به پادگانی اعزام دارند . احساس بودن و شور وشوق هنگام پوشیدن لباس ها بوضوح در چهره اش نمایان بود . چهره ای که پس از سالها هنوز برایم روشن وگویای ناگفته های بسیاریست . او آن روز آرام و سبکبال نامه ای به دستم داد و نجوا کرد : "این پاکت پیشت بماند، اگر آمدم که آن را می گیرم واگر نیامدم آن را به مادرم بده". با خنده گفتم : آی بسیجی نامه می دهی و... دوباره با همان آرامش گفت : "راز نگه دار وهیچ نگو ". پس از ده روز که آمد از سرما و جوراب های پاره شده گله مند بود . نامه را نگرفت وبرای خرید جوراب به بازار رفت . اما هنوز به بازار نرسیده بود که ناگهان ترکش توپی ..... او می دانست که شهید می شود .اما کجا ؟؟؟ نمی دانست . و او شد اولین شهید بسیج مستضعفان شهرمان .اما چرا من نفهمیدم که آن نامه چه بود ؟؟؟؟؟ این خاطره را هیچ موجی نخواهد توانست ازخاطرم بزداید و با خود همراه سازد .
| Design By : Night Skin |


